تبلیغات
bekhanid ta bedanid` - 2dastane kootah
چهارشنبه 7 بهمن 1388  01:16 ب.ظ

داستان کوتاه: آن سوی پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت.

این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

پرستاری كه برای حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .

هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند آجری مواجه شد

 ×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ؟

پرستار پاسخ داد :  شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند!!.

 


 

داستان دیگری :لبخند خدا

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
 


فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
What is limb lengthening surgery?
جمعه 24 شهریور 1396 09:53 ق.ظ
Good post. I learn something new and challenging on websites I stumbleupon on a daily
basis. It's always useful to read through content from other writers and practice
a little something from other sites.
maritzablinks.weebly.com
شنبه 14 مرداد 1396 07:30 ق.ظ
Hi there would you mind sharing which blog platform you're using?
I'm looking to start my own blog in the near future but I'm having a tough time deciding between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design and style seems different
then most blogs and I'm looking for something unique.
P.S My apologies for getting off-topic but I had to ask!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

Khod Ra Beshanid !..........شنبه 21 فروردین 1389

Har Moghe Halet Bad Bood In Ro Bekhon!!..........شنبه 21 فروردین 1389

Chegone Shal Va Rousari Bebandim ..........شنبه 21 فروردین 1389

Amoozeshe Khabe Rahat Be Raveshe Chini..........چهارشنبه 18 فروردین 1389

laghari468..........یکشنبه 15 فروردین 1389

Rahnamiye Entekhabe Anti Viruse..........یکشنبه 15 فروردین 1389

درسهای زندگی..........یکشنبه 15 فروردین 1389

dorogh468..........یکشنبه 15 فروردین 1389

داستان کوتاه..........یکشنبه 15 فروردین 1389

212-468..........یکشنبه 15 فروردین 1389

In Makan Ha Zendegi Nakonid..........یکشنبه 15 فروردین 1389

Dastane Kotah ....Shekast Vojod Nadarad..........دوشنبه 17 اسفند 1388

Natayeje OScar 2010)Shekaste Avatar)..........دوشنبه 17 اسفند 1388

Bright Lights, City Life: The World While You Sleep..........دوشنبه 17 اسفند 1388

مشق اول : مشق هایی برای شاد زیستن..........سه شنبه 11 اسفند 1388

مشق شماره 2 : چرا به مصیبت نیاز داریم؟..........سه شنبه 11 اسفند 1388

مشق شماره 3 : درسهای زندگی..........سه شنبه 11 اسفند 1388

مشق شماره 4 : هر كاری را می توانم انجام بدهم به جز این یكی !..........سه شنبه 11 اسفند 1388

میهن هیست..........دوشنبه 10 اسفند 1388

چگونه طلا بخریم؟..........دوشنبه 10 اسفند 1388

چگونه با انگیزه و هدفمند باشیم..........چهارشنبه 5 اسفند 1388

خلاقیت برتر از پرهوشی..........چهارشنبه 5 اسفند 1388

همه پستها